تبليغاتX
معشوقه تنها

 چشم به راه

من اینجا خیلی وقت است چشم براه مسافری مانده ام كه انگار هرگز نخواهد آمد


و همه دلخوشیم به ترانه ایست كه یكروز اگر بیاید سر خواهم داد


من یادم نیست همنفس روزهای غریب تنهایی كدام روز دلگیر در انتهای كدام رویا


پا به راه رفتن آنقدر دور شد كه هیچوقت در هیچ خوابی هم دیده نشد


من گم می شوم در خاطره هایم فراموش می شوم در آرزوهایم


و هنوز هم شعر قشنگ روزهای بارانی را زمزمه می كنم در این تنهایی

|+| نوشته شده توسط مرتضی در 87/08/04 ساعت 23:0 |
 

|+| نوشته شده توسط مرتضی در 87/08/04 ساعت 22:55 |
 وصیت نامه عاشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي ....آري من بيمارم، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را مي دانم و منتظر آن مي مانم تا فرا برسد....

اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند ...مي خواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و مي دانم چه زماني فرا مي رسد وصيتي براي همگان بنويسم .
پس بخوانيد وصيت من را در اين برگهاي وبلاگم...


 وصيت نامه 


آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند ، اگر عاشق شدند وابسته نشوند ، اگر وابسته شدند مجنون نشوند ، و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند ....


آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد ....


آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد ...


آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد ...


رسم عاشقي دوزخ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سر لوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد ...


آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس ...


آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد ...!


آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذراندن لحظه هاي زندگي ... !


با هدف عاشق شويد و با عشق عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد ... !

 

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود ...

 

من سرطان دارم ، سرطان عشق ! دواي من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد ... دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد ...

 پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كاووس وحشتناک سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود ...

|+| نوشته شده توسط مرتضی در 87/06/30 ساعت 0:35 |
 دلتنگی

این چند بیت رو به عزیزم نگار که خیلی دوسش دارم تقدیم میکنم

دلتنگی

دلم برا دوست داشتنت تنگ خواهد شد

 

دلم براي آرامش آغوشت تنگ خواهد شد

 

دلم براي تنهايي و منتظر زنگ تلفن تو ماندن تنگ خواهد شد

 

دلم براي شادي آمدنت و درد رفتنت تنگ خواهد شد

 

پس از مدتي دلم براي دلتنگي براي دوست داشتن تو تنگ خواهد شد

|+| نوشته شده توسط مرتضی در 87/06/29 ساعت 23:46 |
 ذهن زخمی

چه زود فراموش می شوم
انگار سالهاست که من مرده ام
اما هنوز ذهن زخمی ام
یاد تو را نشانه می رود

|+| نوشته شده توسط مرتضی در 87/06/28 ساعت 1:40 |
 آخرگذشت

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

|+| نوشته شده توسط مرتضی در 87/06/28 ساعت 1:40 |
 دلدار بی وفا

   ** دلدار بي وفا ** 

 

اين آخرين نامه است كه از خون دلم سرچشمه گرفته و آرزوهايم را در خود منعكس نموده است ، اين نامه را مي نويسم شايد كه دل همچون سنگ خار اي تو ذره اي برحم آيد و شايد با خواندن اين نامه ذره اي از عهد وفاي ديرينه ات در وجود تو جاي گيرد . شايد به ياد آوري آن جملات فريبنده را كه خيال مي كردم از قلب و جانت سرچشمه گرفته است . آيا آن وعده هاي ديرينه ات را بياد مي آوري ؟ آيا بياد مي آوري كه روز را بي نام تو به شب نمي رساندم . اين من بودم كه فريب آن وعده هاي عاشق فريب تو را خوردم . اين من بودم كه چون عروسكي در دست تو بودم كه چون عروسكي در دست تو بودم و تو مرا نوازش مي كردي . آيا بياد مي آوري كه :

( اول آن كس كه خريدارت بود من بودم .. باعث گرمي بازارت بود من بودم )

افسوس كه تو لايق اين احساس نبودي ، حيف از كلمه ي معشوق كه هيچ بتو زيبنده نيست ، تو معشوق بي وفا هستي ، بي وفاتر از روشنايي روز ، اكنون من بر گور آرزوهايم شبها را به صبح مي آورم و بياد آن روزها چند قطره اشك فرو مي ريزم ، شايد كه از اين سوزش دل  شمع وجودت نيز بگريد و از اين احساس به شور آيد و بخود بگويي كه من چه كرده ام .

آيا بهتر نبود عهد نابستن از آن كه به بندي و نپايي . دلدار جفا كار ، اين تويي ، اين بدن زمردين تست كه اكنون در ميان بازوان ديگري جاي گرفته است .

 آيا اين لبان بي احساس تست كه لبان ديگري آنها را نوازش مي دهد .

افسوس كه چقدر بي وفا بودي ...

يار ديرينه ات ....

|+| نوشته شده توسط مرتضی در 87/06/28 ساعت 1:4 |
 

|+| نوشته شده توسط مرتضی در 87/06/24 ساعت 16:33 |
 انتظار
انتظار
... 

چه انتظار عجیبیست ؟!

تو بین منتظرانی ....

  عجیب تر انکه  چه اسان نبودنت شده عادت ....

چه کودکانه سپردیم دل به قصه  قسمت ؟! 

چه بیخیال نشسته ایم  ؟!

 نه کوششی ؟!

 نه وفایی؟!

فقط نشسته و گفتیم : خدا کند که بیایی ......! 

|+| نوشته شده توسط مرتضی در 87/06/23 ساعت 17:33 |