تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي ....آري من بيمارم، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را مي دانم و منتظر آن مي مانم تا فرا برسد....
اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند ...مي خواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و مي دانم چه زماني فرا مي رسد وصيتي براي همگان بنويسم .
پس بخوانيد وصيت من را در اين برگهاي وبلاگم...

وصيت نامه
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند ، اگر عاشق شدند وابسته نشوند ، اگر وابسته شدند مجنون نشوند ، و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند ....
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد ....
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد ...
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد ...
رسم عاشقي دوزخ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سر لوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد ...
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس ...
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد ...!
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذراندن لحظه هاي زندگي ... !
با هدف عاشق شويد و با عشق عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد ... !
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود ...
من سرطان دارم ، سرطان عشق ! دواي من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد ... دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد ...
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كاووس وحشتناک سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود ...
|
+| نوشته شده توسط مرتضی در
87/06/30 ساعت 0:35
|